این وبلاگ گاهی به روز می شود دوستان!

سلام؛

نیاز به یک فضای تازه برای نوشتن داشتم!

:::


+نوشته شده در جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧ساعت۱٠:۱٠ ‎ب.ظتوسط فاطمه | نظرات
خوش به حالت عباس!

السلام و علیک یا اباعبدالله می گی و هی پیش می ری به سمت شش گوشه ای که سالها آرزوی تو بود و من!

الان اینقدر دلتنگ تو هستم که نمی دونم بداخلاق باشم با اهل خانه یا سکوت اختیار کنم. جات همه جای دلم و خونه و این شهر پر دود خالیه. وقتی نیستی انگار هیچ کس دیگر هم نیست و نخواهد بود.

چقدر این شهر بوی مردگی می دهد وقتی تنها و بی بوی عطری نفس می کشم و تو چقدر بوی تازگی را حس می کنی در بین الحرمین!

هیچی برای گفتن و نوشتن ندارم دلتنگم.

جای ما و همه خالی.

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ساعت۱۱:٠٤ ‎ب.ظتوسط فاطمه | نظرات
کفش خدا!

وقتی آقای صندلی مشغول خواندن این شعرها با صدای بلند برای من بودند مو به تنم سیخ شد به خصوص شعر اولی؛

اینقدر سرم به ساراداری و علی داری و خونه داری و گاهی هم خودم گرم شده که اصلن نمی دونستم منظور شاعر از این حرفها چیه! اصلن قضیه بوش و لنگه کفش چیه تا اینکه همسر  گرامی روشنمون کردند.

آقای میری قلم شما درد نکنه!

کفش ِ خدا

برای روزنامه نگار عراقی منتظر الزیدی و کفش های نجیبش

:

 

شک ندارم طواف را ناتمام گذاشتی

و از سر ِ پیچ عرفه برگشتی

تا خودت را

به رمی شیطان بزرگ برسانی

 ***

این یک دو لنگه کفش

کجا کفاف می دهد

انتقام ِ چکمه ها و لگدها را؟

بیشتر بزن

***

پرتاب پرتاب است؛

فلسطینی و سنگ

عراقی و کفش.

راستی که کشف بزرگی بود

انقلاب کفش

***

تو بی تقصیری

کیست که نداند

کفش خدا بود

بر سر سگ خدا

***

که می داند؟

شاید که نگین سلیمانی عراق

در دست نسل توست.

داوود هم جوانکی بود

وقتی که بر سر جالوت کوبید

 ***

حالا می فهمم چرا

حکومت پیش علی

از "این لنگه کفش" هم بی ارزش تر بود

***

روسیاهی مان را

پیشکش تو می کنیم

کفش های نورانی ات

 واکس که می خواهد؟

بقیه شعرها را در وبلاگ پلخمون بخوانید.

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧ساعت۱٠:۱۳ ‎ب.ظتوسط فاطمه | نظرات
سفر به ستاره آباد و یک علی ِ کوچولو!

علی حسین نژاد

این روزها هوای ستاره آباد  را نفس می کشیم  من و سارا و علی که عکسش را می بینید

یک حس تازه و یک اتفاق قشنگ برای من و باباش! از ساعت ساعت ِ 7:45 ِ صبح ِ روز ِ شنبه 20 مهرماه!

***


کلاغـه اخــبار جدید آورده...
فلانی که یادته؟ طفلی مرده!
در اثر فــلان مرض، فــلان جا
گزارش فوری و توپ میخواما!
اینقده لفتش نده که بیات شه
بدو الــهی عــزرائیل فدات شه!
یه پیرن ســادهء مشــکی بپوش
اون میکرفن سیاهه رو ببر، کوش؟
هرکی باهاش خاطره داشته بگو
تعــریف کــنه برای ما مــو به مــو!
هر چی خودمونی باشه بهتره
تکــیه کلام و شوخی یادت نره!
عکــسای یادگـاری شـو با مرده
بفرسه صاف و صوف و تا نخورده
یه شعر خوب طبق روال مرسوم
بگن واســه مدح و رثای مرحــوم!
که چاپ کنیم تو نشریات معروف
بدو برو دیگه... فضــولــی موقوف!
* مصــاحبه با گریــه یادت نره!
هرچی درام ترش کنی بهتره
دو سه تا بازیگر خوب نیازه
برای ختم و تشییع جنازه!
فیلم مراســم به خاک سپاری...
اعلامیه ش! یادت باشه بیاری
برای دعوت از عــموم مــردم
تو شب سه و هفته و چهلم
پوستراشو بچسبونین رو دیوار
مکــانای شــلوغ و پر طــرفــدار
هر کی بمیره واسه ما عزیزه
حتی اگه مرده باشه یه ریزه!
هرکــی بمیره میره صــدر اخبار
چه حکمتی داره بمونه، این کار!
آدما دوس دارن خبر بخونن
ریز هــمه حــوادثو بــدونن
از طــرف خــبر گــزاری «چیز»
یه تاج گل ببر واسه این عزیز
یادت باشــه گــرون و آبرومــند
شوخی ندارم بچه بیخود نخند!
خلاصــه کامل باشــه این گــزارش
می خوام حسابی بزنه توی چش
مردن همه مخارجش یه باره
آدم مـــرده دردســـر نــداره!
هر سن و سالیم بگی می تونه
اخــبار و مرگ و میرو هی بخونه
یه خــبر سالــمه و بی ضــرر
مرده ها بی زبونن و بی خطر!
هرکی بخواد یه شبه مشهور بشه
از اینــجا بهــتره کــمی دور بشه
یعــنی بلا نسبت تون بمیره
تا دنیا هی ازش خبر بگیره!
زندگــی ارزشــی نداره آقا...


خوشا به حال همهء مرده ها! * مصاحبه با گریــه یادت نره! « والله این گ ر ی ه است... نه گربه!»

-------

+نوشته شده در پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧ساعت٦:٤۸ ‎ب.ظتوسط فاطمه | نظرات
ما را به دعا کاش فراموش نسازند / رندان سحرخیز که صاحب نفسانند!

مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند
تا اینکه قورباغه‌ها علیه مارها به لک لک‌ها شکایت کردند
لک لک‌ها چندی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه‌ها از این حمایت شادمان شدند
طولی نکشید که لک لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها
قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لک لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند
مارها بازگشتند ولی اینبار همپای لک لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند
حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند
ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است !
اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !!؟؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ساعت۱٠:٥٩ ‎ب.ظتوسط فاطمه | نظرات
امروز روزی است که 32 روز دیگر باید منتظرت باشم!

هیچی ندارم که بنویسم‌...!

هیچی برای گفتن هم ندارم...!

یکی به این آقای صندلی بگه اینقده به من امر و نهی نکنه..........! نشسته ور دل من و می‌گن این سوسول بازی ها رو بزارین کنار! مطلب بنویسید! 

منم چون نوشتنم نمیاید می شینم با چند نفری اینجا سلام و گله مندی می کنم تا همشون خجالت بکشن! ایشالله!

عاطفه و هادی عزیز که هروقت هرچی ازشون تشکر کنم ذره ای از محبت هایی که در حقم کردن رو جبران نمی کنه براتون آرزوی بهترین زندگی و لحظات رو دارم!

منیره و حامد عزیز مهربونی های شما تموم شدنی نیست، هیچ وقت به انتهای مهربونیتون نمی رسیم. لحظات سبزتر براتون آرزومندم.

رویا که این روزا دلم هی بیشتر و بیشتر براش تنگ می شه ولی چه کنم و چه کنیم که بی معرفته با اون آنتی ویروس جانشان!!!

مریمی احوال چشماتون؟! الان با این چشم ها(راستی چه رنگی شدن؟) هم ما رو نمی بینید که سلامی به ما نمی کنید؟!!

عباس آقا هم یه نقد باحال نوشته((این را گفتم که کیف کند برای خودش!)) در مورد سریال حضرت یوسف(ع) حتمن بخونید! غیرممکن ِ ه که خوشتون نیاد!

 عکس این پست از این پست لیلا برداشته شده!

و حرف نگفته:

سارای عزیز، دخترخوبم، شیرین زبان هات دلم رو آتیش می زنه، گاهی وقتا می خوام از شدت هیجان خودمو بزنم یا بکشم یا هر چیز دیگه ای که بتونم تمام اون حسی که تو اون لحظه بهم دست می ده رو خالی کنم.اَبش(افشین) و الل(الهه) و حابید(حامد) و منیر و آدی(هادی) ایننه(شکولات) بیس(سیب) و هزارتا کلمه ی شیرین دیگه ت منو سرزنده تر از همیشه می کنه .

گریه هات برای عزیز و عمه و آقا و آبجی(همه خاله های جهان) نمی دونی چه خونی به دلم می زنه که نیستند و نیستیم که ببرمت تا آروم بشی و همه عواطف و مهربونی های کودکی تو براشون به اثبات برسونی که اینجا تو تهران ِ شلوغ و پلوغ بی عاطفه دل مهربونت همیشه به یادشون.

دخترک وقتی با اون پاهای کوچیکت و دستای کوچیکت و چادر نماز به زانو رسیدت کنار سجاده می ایستی و ادای نماز خوندن رو در میاری چقدر خدا رو شکر می کنم که هستی ،هستید!

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧ساعت٢:۳۱ ‎ق.ظتوسط فاطمه | نظرات
سخت دلتنگ ِ یک روز دیر و دورم...

آسمان بیدار است و من بیدارتر!

چشمان خسته هی تمنای بسته شدن دارد و دل و دست تمنای بازماندن به خود!قلم و کاغذ بهانه ­ای می­ شود تا حریف چشم­ های بی­جان شوم و هرزه ­گویی­ های درون را بپاشانم به روی صورت بی­خط کاغذ!...

:

احساس عجیب و غریبی دارم
یعنی نمی‌دونم چیه و چه‌جوریه حتی!
یه نوری تو دلمه که همه‌ی وجودمو پر کرده و از اون طرف یه ترسی که پاهامو سست می‌کنه از این که جلوتر برم!نمی‌دونم نمی‌دونم نمی‌دونم!

کوچولوی ِخوب ِ من اگر نبود... و مرد ِ همیشه‌ی زندگی‌ام... و این همه ستاره :: که به ...
دلتنگم سخت دلتنگ ِ یک روز دیر و دورم...

 

عکس اول از اینجا:::

عکس دوم از صندلی جان::

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧ساعت۱٢:٥٢ ‎ق.ظتوسط فاطمه | نظرات
عشق، به خدا بسیار نزدیک است!

 

 

 

 

 

 

 

 

خدایا!
به آنچه که دادی و ندادی شکر!
به فرزندم که دادی و سلامتی‌اش شکر!
به همسرم که سلامت می‌داری‌اش
به سعادتمندی ام
به رزق و روزی‌ام که حلال می‌داری‌اش
به پاهایم که در راهت استوار نگاه می‌داری
به دستانم که برای ثنایت بلند می‌شوند
به داده و نداده‌ات
به مادرم  که نفس می‌کشم او را شکر!

عکس از آقای صندلی!

+نوشته شده در دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧ساعت۳:٠٤ ‎ب.ظتوسط فاطمه | نظرات
ده تا بود یکی نبود!

 

از عالمی پرسیدند: آیا اخباری درباره شیطان رسیده است که مثل بشر وحیوان ، خواب دارد یا نه؟؟؟

- آن عالم تبسم کرد وپاسخ داد:

ـ اگر شیطان خواب می داشت که ما قدری راحت بودیم.

+نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧ساعت٧:٢۸ ‎ب.ظتوسط فاطمه | نظرات
نفس نکش و بخند و بگو سلام!

برای برادرم مهدی:

 

*

اگر خواهان دیدار کسی هستی که

می تواند هر موقعیت ناممکنی را

فراهم کند

و دور از حرف ها و باورهای مردم

به تو شادی بخشد

در آینه بنگر و

این واژه ی جادویی را

بر زبان آور:

سلام!

از ریچارد باخ:

کتاب یادداشت های مرد فرزانه/ترجمه لیلا هدایت پور/ نشر مثلث/ پشت جلد

**

پیامبر خدا(ص):

مَا نَحَلَ وَالِدٌ وَلَدهُ أَفضَلَ مِن أَدَبٍ حَسَنٍ؛

هیچ پدری به فرزند خود چیزی بهتر از تربیت نیکو نبخشد.

کنزالعمال،ح45411

***

پای نوشت:

بنده الان به دلیل درگیرهای فکری مختلف و تمرکز نداشتن هیچیم نمیاد؛ اینو گفتم که اگر شما دوستان هم مثل استاد صندلی شاکی هستید در جریان باشید.

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧ساعت۱۱:۳٤ ‎ب.ظتوسط فاطمه | نظرات