کمی آرام­ام می­کنی مادر؟!

 

.... کمی آرام­ام می­کنی مادر؟! ....

 

دلم تنگ شده برای یک لحظه خواب بی­اضطراب

دلم تنگ شده برای یک جرعه آب که سربکشم از تنگ شیشه­ای عرق کرده از سرما!

 

دلم تنگ شده برای همه شیطنت­هایم ...

انگار پایانی نداشت این همه سروصدا که هر روز با نسیم صبح تازه­تر می­شد و بلکه هم شدیدتر...

 

دلم تنگ همه­ی آغوش­های وقت و بی­وقت که زمان و مکان که هیچ، اهل خانواده و دوست و رفیق هم نمی­شناخت ؛ برای لحظه­ای باهم بودن با عشق!

 

« دلم تنگ شده برای سارایی دلم » ::

سارای وجودم انگار قصد ندارد آرام بگیرد تا تمام شود همه­ی این دلتنگی­هام...

 

 دلم آب، آغوش، آارامش می­خواهد ساراجانم!

مادرم! عزیزم! قلبم! تمام زندگی­ام! آرام بگیر!

من همه آرامش را برای تو می­خواهم...

کمی آرام­ام می­کنی مادر؟!

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٥ساعت۱٢:٤٩ ‎ب.ظتوسط فاطمه | نظرات