مثل تو بزرگ، خیلی بزرگ!

این روزا که مهمون پرمهر و برکت سفره­ی خداوندی هستم یه چیزی ته ِ ته ِ دلم ُ قلقلک می­ده که خجالت رو کناز بزارم و هر چی تو دلم هست، رو کنم.

هر چی می­خوام، بیارم و تو سفره­اش پهن کنم بلکه توی این شلوغی مهمونی و ضیافت دست­های خالی من هم پر بشه به برکت اهل دلایی که اومدن!

ولی... ولی زبونم نمی­چرخه و دستام نمیاد که همراهی کنه که سفره رو بچینم!

صدایی می­گه: من زبان و دهان رو به خاطر خودم بهت دادم، صدام کن

بخوان تا عنایتت کنم

الاجابت منی و الدعاءُ منک

خدا! تو که می­دونی من چه می­خوام، خب خودت به کرمت، به لطفت به رحمانیتت راست و ریستش کن!

همون صدا می­گه: می­دونم چی می­خوای، می­دونم توی دلت چی می­گذره ولی من می­خوام صدات ُ بشنوم. همون که به قول مریم می­گه: «خودُم مِدِنُم مِخام از دهن خودت بشنفُم!»

آخه من که بلد نیستم با خدایی مثل تو بزرگ، خیلی بزرگ! حرف بزنم، من نمی­تونم حرف بزنم، یکی باید کمک کنه، از یکی باید کمک بگیرم، یه استاد، یه معلم، آره خودشه، یه معلم می­خوام، یه معلم که به آبروی اونم که شده دستام ُ خالی برنگردونی، یه معلمی که خودت این مهمونی و ضیافت رو به نامش کردی، من با علی«ع» میام، با زمزمه­های علی«ع» میام:

فَبِعِزَّتِكَ يا سَيِّدى وَمَوْلايَ

 اُقْسِمُ صادِقاً لَئِنْ تَرَكْتَني ناطِقاً لاَِضِجَّنَّ اِلَيْكَ بَيْنَ اَهْلِها ضَجيجَ الاْمِلينَ

 وَلاََصْرُخَنَّ اِلَيْكَ صُراخَ الْمَسْتَصْرِخينَ،

 وَلاََبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بُكاءَ الْفاقِدينَ،

 وَلاَُنادِيَنَّكَ اَيْنَ كُنْتَ يا وَلِيَّ الْمُؤْمِنينَ،

 يا غايَةَ آمالِ الْعارِفينَ،

يا غِياثَ الْمُسْتَغيثينَ!

 

+نوشته شده در شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥ساعت۱٠:٠۸ ‎ب.ظتوسط فاطمه | نظرات