چه خندان مي روي...


چه خندان مي روي
ونمي پرسي ازنگاهم،ازانتظارم
وازتركي كه برپيشانيم نشسته
چه خندان مي روي
وآيه هاي انتظارم را ناخوانده تفسيرمي كني!
وقانون فريادهاي نكشيده ام را بي جواب به ازدحام دردهاي ناشكفته مي بري؛يك روزبراي من ويك روزبراي تو ويك روزبراي همه سرنوشت مبهم انتظار تكرار خواهد شد!
ازتوهرچه بگويم كم نيست ولي باورتوبرنيازمخملين من حاشور مي كشد تا تكرارنشودلحظه هاي خلوت من وتو!
ـــــــ .. ـــــــ .. ـــــــ .. ـــــــ .. ـــــــ .. ـــــــ .. ـــــــ .. ـــــــ .. ـــــــ .. ـــــــ .. ـــــــ .. ـــــــ
اقرارمي كنم كه فريادم به نجابت پيوسته است وتنها يك حادثه كافيست تا به ثانيه هاي مرگ پيوند خورد!
:
دردستان زندگي اسيرشرمهاي خرد خرده ام هستم ،اسيراولين شرم نگاه،اسيراولين احساس درتلاقي نگاه من وتو!
:
درسپيده دم ديدارت ،شامگاه وداع نشست ومحبت رابه مسلخ كشيد.نترس ازاينكه دوستم بداري حقيرشوي كه من باتمام حقارتت دوستت دارم.
بي شك ساحت عشق تماشايي است اماساحت دوست داشتن چگونه بايدباشد؟؟ كه ازعشق گذشته است ودرنفسهاي نكشيده مان به بارنشسته است.
ترس رابشكن كه من درخسته ترين روزها ترسيده ام كه مبادا تورابشكنم.
اينك شكسته ام تاباتو به انتها نرسم.
:
به انتهاي خودرسيدم ،درمسابقه اي ناخواسته ...
بايد زندگي بكنم گرچه خسته ازاينم كه نفس كشيدن رانيز تحمل كنم.
اميد درآشيان نمناك خستگيهاي من پوسيده است.

+نوشته شده در دوشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٢ساعت۱٠:٥٦ ‎ق.ظتوسط فاطمه | نظرات