العفو

خیلی حرف‌ها هست که همیشه دلم خواسته و می خواد که برات بگم ولی نمی شه

هر وقت اومدم پیشت سرم ‌رو پایین انداختم و بی اشکی و حرفی دوباره رفتم

بارها دلم برای یک گفتگوی ساده تنگ می شه اما

اما همین که میام پیشت، زبونم بند میاد

نفسم به شماره می‌افته

پاهام می‌لرزن

و دستام

سرم گیج آسمون می‌ره و باز بی حرفی برمی‌گردم

بعضی وقت‌ها دیگه نمی‌دونم چیکار کنم!

چیکار کنم که فقط یک بار

یک بار بدون همه لرزیدن‌ها

بگم دستمو بگیر

نگام کن

نگاه‌تو از من هیچ وقت هیچ وقت تا نفسی بالا می یاد و می‌ره ازمن جدا نکن

دستامو توی این شلوغ‌بازار شک و تردید رها نکن

نکنه رهام کنی

نکنه تنها بمونم

بی کس

بی یاور

نه!

اونقدر از خوبی و دل‌سوزیات شنیدم که می دونم که این اتفاقا برام نمی‌افته

می دونم اگه الان هستم به خاطر نگاه توئه

اگه می‌خندم

اگه زنده‌ام

اگه نگفته به مراد دلم می‌رسم

همش خواست تو

توجه تو به دل منِ

ممنونم

ممنون به خاطر همه چیز!


عکس از اینجا::


+نوشته شده در جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦ساعت۱٢:٢٩ ‎ب.ظتوسط فاطمه | نظرات