تهديدم کردند وگرنه حوصله ندارم که به روز شم!!!

زل زده به من و دارد تندتند پلک می زند و مژه‌های بلندش را به رخ من می کشد؛

شونه­هام خسته­تر از این حرفاست که بتونم چند خطی بنویسم.         

 شمال رفتنمون از یه جهت ( دید و بازدید و با خانواده بودن) خیلی خوب بود ولی از اونجا که مادربزرگ­های مهربون کولی دادن رو عادت سارای آهو چشم ِ عسل ِ باباش کردند دریغ از اینکه این عادت­ها اگرچه با مزاج نیم وجبی­ ِ ما سازگار است ولی من بیچاره اینجا دور از همه باید چه جوری این خانم خانما رو آروم کنم وقتی دستای کوچیکش روی شونه­هام گیر می­کنه و اونقده صدای قشنگ ِ جییییییییییییییییییییییغ رو تو فضای خونه ول می­کنه که مجبور به اطاعت امرمی­شوم. به قول دوستان سبک اوشینی بچه­داری می­کنم.

سارا این روزها هر طور که خودش می­خوهد و عشقش می­کشد از ما کولی می­گیرد(!) .

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٦ساعت٢:٥٦ ‎ب.ظتوسط فاطمه | نظرات