می خروشم دربرابر هرآنچه عصيانم راباد تمسخر می گيرد.
ازكنارم نرو،آرام آرام تكرارم كن .
ازساليان فكرنكرده مان به ماحصل عمرمان چيزي جزنگاه آشتيمان نمي دهد.
پرواز را آرزو كردم ودلم درآن سوي تمناي خيالي پرواز زمزمه شد.
بامن تمام روزها خنديدي وعشق درتبلورانديشه من صلابت ايمان درفربادهارا آواز داده بود.
گذشت تاآشناي زندگي شوم،آشناي بيقراريمان،آشناي نگاهمان .
زارزدم كه درد بسازم امادرد ازمن زارتر مرادرخودشكست.

ــــــــ .. ــــــــ .. ــــــــ .. ــــــــ .. ــــــــ

براي عزيزي كه روزهاي پاياني عمرخودرامي گذراند دعاكنيد.حتماً بدجوري حالمو دگرگون كرده خيلي دوستش دارم به طوري كه اينروزا كمتروقت مي كنم به مشكل اصلي زندگيم فكر كنم. ازتوهم مي خوام كه دعاكني خيلي دعاكن.

+نوشته شده در یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٢ساعت۸:٢٩ ‎ق.ظتوسط فاطمه | نظرات