روی اين قضيه که حتماٌميزوصندلی بايد باهم باشند،خيلی حساس بودم.اماحالا که فکرمی کنم می بينم باهم بودن يانبودن آنها هيچ فرقی نمی کند.اگربرای نوشتنه که آدم روی زمين هم می تونه درازبکشه وبنويسه واصلاٌ ميزوصندلی خيلی کلاسيکه!

آدم اگه بخوادبنويسه هرجايی که باشه می نويسه؛حالااگه قضيه غيرازنوشتنه،اون هم زيادفرقی ندارد.ازخوردن بگم که آدم وقتی گشنش باشه ميزوصندلی رافراموش می کنه واگه برای خوشگلی وخلاصه برای شکيل بودنه که کنارهم بايدباشن،اين هم يه چيزفرماليته است.من فکرمی کنم يه صندلی تنها هم خيلی قشنگه ويايه ميزتنها کاربردهای زيادی هم دارند.البته زيادهم مهم نيست که کاربرد داشته باشند يانه!!!

:

يکی می‌گفت :می خوام ال باشم بل باشم،من فلانم وبهمانم وخلاصه ازاين حرفها.

گفتم:غمی نيست!چهارديواری اختياری!

ديوارگفتم؛ياداون روزی افتادم که زيرپام يه صندلی گذاشتم تاازاين طرف ديواربه‌اون طرف سرک بکشم وبه اصطلاح نگاهی به کوچه انداخته باشم تابدونم که اون ورتوی کوچه چه خبره؟!!!    چون چندروزی بوکه ازکلاغه خبری نبود«قارنازوقارداش هم کلی سرشون شلوغ بود...».ديدم قدم نمی رسه‌مجبورشدم ميزروکنار ديواربکشم ولی زياداون ورديد نداشت،اين بودکه صندلی راروی ميزگذاشتم وآرام وبااحتياط بالارفتم وشروع به تماشای آنطرف ديوارکردم.به به!چه هامی ديدم ونمی ديدم.داشتم لذت می بردم که يکهونمی دانم پايه صندلی لق بودکه محکم افتادم وازخواب بيدارشدم.نفس عميقی کشيدم که خواب بود.

آخ! آخ! پام! ای بابا! يه پايه صندلی شکسته پای من چرادرد می کنه ؟؟؟

زيادطفره نمی رم،همين که گفتم«چهارديواری ...»گفت:آره! آدم چيزفهم. خوبه.می دونی چهارديواری،اختياری.

ديگه چيزی نگفتم .باخودم گفتم فکرنکنم خيلی خوب باشه که آدم يه چهارديواری داشته باشه و...!!!

ديواريعنی محدوديت،شايدهم من اينطورفکرمی کنم واصلاٌديوارمی تونه نماد خيلی چيزها باشه،راستی ،ازاين بابابگذريم وببينيم که به کجامی رسهد.اميدواريم که ال شودوبل شود.گيرندهاتون يه موقع بدبرداشت نکنه.منظورم «گراهام بل»نيست ها.البته گفته باشم اين بابااگه ترشی رايهويی سرنکشه حتماٌ دست بل روهم ازپشت می بندد!!!

داخل پرانتزجو نگيردش.می دونی اين روزخااينقدرافرادروجوگرفته که جو هم کمياب شده!

+نوشته شده در شنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٢ساعت۸:۱۳ ‎ق.ظتوسط فاطمه | نظرات