بازپاييزاست...


باز اين دل ازغمی ديرينه لبريزاست
بازمی لرزدبخودسرشاخه های بيدسرگردان
باز می ريزدفروبرچهره ام باران
بازرنجورم،خداوندا،پريشانم
بازمی بينم که بی تابانه گريانم
بازپاييزاست...
بازپاييزاست وهنگام جدائيها
بازپاييزاست ومرگ آشنائيها...

نمی دانم اين شعرزيباازکيه؟ولی اینو تقدیم می کنم به همه شماعزیزانی که به من لطف می کنید،تقدیم به دلهای بهاریتون.

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٢ساعت٢:٢۳ ‎ب.ظتوسط فاطمه | نظرات