کاخ سرکشی....


من شهريارشهرغروروتکبر،نخوتان رادرمجاورت کاخ سرکشی ام جای داده‌بودم،آنگاه که بر سريرحرص نشسته بودم ونخوت آن ازبرايم نغمه سرداده بودند،آن ندادرآسمان قلب زنگارگرفته ام زمزمه کرد«یَااَیُّهَاالاِنْسانُ ماغَرَّكَ بِرَبك َالكَريم» سراسروجودم به لرزه درآمده بودندوپايه هاي نااستوارتخت سلطنتم مي لرزيدودرحال فروپاشيدن بود،نمي دانستم به كدام سوي پناه ببرم وبه كجابگريزم كه مرااميدنجاتي باشد،سرگردان وحيران ودرمانده ازكشاكش نفس ووجدان بودم كه نداي آسماني باديگرزمزمه كرد:«اُدْعُوني اِسْتَجِبْ لَكْم» وجودم آرامشي يافت كه تابه حال نچشيده بودم...

التماس دعا
+نوشته شده در پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۸٢ساعت۱٠:٤٤ ‎ق.ظتوسط فاطمه | نظرات