ای کاش بچه بودم...


خدایا!
هرچه داشتم روازدست دادم-نااميدم-خسته ام-چقدرمی خواداين وضعيت طول بکشه؟-من که ادعاداشتم آدم خود ساخته ای هستم چطوری درموندم؟-چرانگاهی به من نمی کنی؟وازاين مرداب وحشت بيرونم نمی کشی؟-ديروزمعنای واقعی مستاصل بودنو فهميدم-توی ذهنم دنبال يکی می گشتم-می گفتم «مگه دنیااینقدربی قانونه که هرکسی هرکاری دلش می خوادبکنه-گفتم چی می شه آدم وقتی کوچیکه ووقتی اذیت می شه پیش بزرگی می ره تابراش دردودل کنه -اونچه براش اتفاق افتاده رومیگه تابزرگ کمکش کنه،حقشو بگیره-ای کاش بچه بودم ای کاش می تونستم دردموبه هرکی بگم-دیگه درموندم-ای کاش کسی بودکه می تونست درد منو بفهمه» ولی همون لحظه ديدم چه کسی به بزرگی وجبروت داری تو؟! چه کسی به قدرتمندی تو؟!
خدایا! بایدقدرتتو یک باردیگه به من نشون بدی بااین کارخیلی چیزها بهم ثابت میشه....من هرکاری برای نزدیک شدن بهت می کنم....

خدایا!
این دل بی قرارام تنها به یادتوآروم می گیره
دراین غربت جانسوز یاورم باش
به امیدرحمتت.......
+نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٢ساعت٩:٥۱ ‎ق.ظتوسط فاطمه | نظرات