دندون طلامو می فروشم....
فقط به خاطراينکه بهتون بگم که حالم خوب شده داستان من درآوردی زيرروبخونين.....


القصه ازاينجابودکه من هرشب دندونامو مسکاف می زدم...ببخشيددروغ گفتم!نمی زدم.به خاطرهمين يک روزيکی ازکرمهای چاق وچله وخوشمزه ای روکه يکی ازصيادهابرای شکارغدای من به زيرآب فرستاده بودروخوردم««« همچين بی ادب هم نيستم جای همتونو خالی کردم»»»
وچون کرمه تاريخ مصرفش گذشته بود««البته کرمه بی مصرف بود»» خوب هضم نشدوافتادبه جان دندونای من.....ازدردديکه طاقت نداشتم رفتم پيش بابابزرگ بابابزرگم واون منوبردپيش يک بنا««خونه نمی خواستيم!زودتصميم نگيرين»» وانوقت اون بنا باانبرموشی دندون سالم منوکشيد...آآآآآآآآخ وگريه... ودوباره...آآآآآآآآخ وگريه...وسه باره...آآآآآآآآخ وگريه...وچهارباره...آآآآآآآآخ وگريه...خلاصه اين شدکه من بی دندون شدم وديگه نمی تونستم ماهی ياکرم ازتازيخ مصرف نگذشته بخورم....قضيه روبازبا بابابزرگ بابابزرگم درميون گذاشت اونوقت اون پيرمرد مهربون دندونی روکه می بينين



ازتوی ليوان آبخوريکه همه ماازش آب می خوريم درآوردودادبه من..
حالامن چون پول لازم دارم می خوام دندون طلاموبفروشم.لفطن يکی بيادوبخره..۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰تومان می فروشم..چونه بزنی يه لقمه چپتون می کنم....



توضیح::اون دوتاچشم بالای لیوان دوربین مخفیه!!!
+نوشته شده در یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٢ساعت۱٢:۳٤ ‎ب.ظتوسط فاطمه | نظرات