آب پاکی!!!

تو قطارمردجوانی ازهمسفرسالمندش پرسيد:

-ساعت چند است آقا؟

-ازنگهبان قطاربپرس!

-می بخشيد، من قصدناراحت کردن شمارونداشتم و...

-ببين جوون...من اگرمودبانه جواب بدهم،سرصحبت روبازمی کنی.ازمن می پرسی به کدوم شهرمی رم وخانه ام کجاست وچه کاره ام.... وقتی بگويم چی کاره ام...خواهی گفت که هرگز محل زندگی مرانديده ای ومن ازروی ادب تورابه خانه ام دعوت می کنم،درخانه امدخترم رامی بينی وازاوخواستگاری می کنی...بگذار همين حالا آب پاکی را روی دستت بريزم وبگويم:

من نمی گذارم دخترم بامردی ازدواج کند که ازمال دنيا يک ساعت هم ندارد!

+نوشته شده در دوشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٢ساعت۳:۳۱ ‎ب.ظتوسط فاطمه | نظرات