حكايت

شبی بهلول، درزمستان با پاهای گل آلود،كفشهايش را به دست گرفته بود ومی رفت.

مردی پرسيد: بااين عجله وحالووضع به كجا می روي؟

بهلول گفت: به سوی گورستان می روم كه آنجاظالمی درعذاب است،چون قبرش پرازآتش است می خواهم پاهايم راگرم كنم.

+نوشته شده در یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٢ساعت۱٢:٤٧ ‎ب.ظتوسط فاطمه | نظرات