شوم...

سوزصدايت راجستجوكردم

تاسلامت رابي پاسخ نگذارم

اماپاداش جستجويم

نگاه سردتويود

ودل من ويرانخانه ى تماشائي توشده بود

گه هرروز بومي شوم پرورش مي داد

امروزازآسمان چشمانت نگاهها فرو مي ريزند

ومن دستانم رازيرآنها مي گيرم تاشايدنصيب من قسمتي ازآن شود

اماحيف كه دستانم هنوزهم خاليست

ديرگاهيست كه دستهايم همچنان

به خواهش اندوه تو نشسته اند

ودرخلوتگاه انديشه صداقت توراجستجومي كنند

وخاكهاي روحت رازيورو مي كنند

تاشايد نشاني ازبي نشان نگاهت دريابند

اما...

امادستها مي پوسند

ونگاه تو همچنان مي بارد

وماراهيچ خيس نمي كند

ماتااينجاقافله را رانده بوديم

ومن قافله رادرچشمان پرآشوب توگم كردم

واكنون درخرابه هاي ويران وجودم

پناهگاه شوم جغدان شده ام

ومنتظر

تاشايد قافله اي ديگرآيد

ونگاهي راتقديم من كند

ويامرابه هياهوي چشمان خوددعوت كند

اماحيف كه ديگردير شده

وقافله سالار به خواب رفته است

وشايدهرگزبيدارنشود

ومي دانم كه بيدار نخواهدشد

چون جغدان شوم همه جاآشيانه ساخته اند.

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٢ساعت۱۱:٤۱ ‎ق.ظتوسط فاطمه | نظرات