عمر!

ازكنارهرمزرعه كه مي گذرم

اميدهاي كاشته نشده اي را مي بينم

كه ببارنشسته اند

ازسكوت هردرخت كه مي گذرم

صداي ميوه هاي رسيده اي را مي شنوم

كه آهنگ افتادن درسردارند

ازخورشيد ماهها راپرسيدم

بي آنكه جوابم دهد

گفت:

عمر!

به درخت لبختد زدم

به مزرعه لبخند زدم

به خورشيد لبخند زدم

به خودم خنديدم كه

لبخند زدم.

 

+نوشته شده در شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۳ساعت٢:۳٩ ‎ب.ظتوسط فاطمه | نظرات