مسافر

مثل بادمی گريزم

تابه بيکرانه ها برسم

مثل خارمی ترسم

تامباداکه گلبرگ وجودم تسليم زمين شود

مثل آب روانم

تامبادا سنگی ساکنم کند

می روم مثل يک مسافر اما هنوز

تابيکرانها راه هاست.

 

+نوشته شده در شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت۱٢:۳٠ ‎ب.ظتوسط فاطمه | نظرات