واماادامه داستان ....

آقا! يادش بخير،يادش بخير،يادش بخير دوران ابتدايی كه چقدرروی صندلی نشستيم وميزا رو خطاطی كرديم .بجای اينكه دفترامونو خطاطی كنيم هی به جان ميزافتاديم.ولی ميزهم ميزای قديم!!! عجب ميزايی بودنا!چقدربه مارو تحمل كردند.البته ميزای اين دوره زمونه هم بِه ازقديميا نباشن كمترنيستند.اگه كم لطفی بعضی صندليها (!!!) نباشن وهی الكی صدای قيژقيژش بلندنشودويايه وری نشن ميزها هم می تونن كلی حال بدن...

والبته حساب صندلی نجيب زادگان جداست كه چون عتيقه انداحساس بزرگی بهشون دست می ده وفكرمی كنندكه به ميز احتياجی نيست وحداقلش اينه كه به تنهايی می تونن يه صندلی نمايشگاهی وياموزه ای باشن والبته نجيب زادگی وكرسی بزرگی جايگاه خودش راداردواهانت به ساحت مقدس آنها درشأن ومنزلت هيـــــــــــــچ ميزی نيست.

وازاين بابت مثل بعضی ها كه ياس رو كاشتندوبعد رفتندوگفتند خيالی نيست ماهم می گوييم خيالی نيست !جسارت نمی كنيم!!!

(البته منظورم شادمهرعقيلی نيست ها!!!!!!!!!!!!!!)

/ 2 نظر / 4 بازدید
مسعود

سلام . خوبی. اولين باره ميام اينجا. راستش يکی دوتا مطلبت رو که خوندم پيش خودم گفتم يعنی چی؟ اين چرت و پرت ها(ببخشيد) چيه؟ ولی وقتی رفتم پايين تر ديدم خودت گفتی چی به چيه.بهر حال برات آرزوی موفقيت ميکنم.وقت کردی قدمت روی چشم.فعلا...

برهنه

کاملا معلوم بود که منظورتون شادمهر نيست....