تقديم به اونی که ...

 

وصدای دريغ هايمان نگاه هايمان را لبريز ازانتظارکرده است.

اينک من درآستانه شکوه، تنم پر ازشکايت های دوران انتظارم.

انتظار برای روييدن وشايد روياندن.

من داغم 

 من داغ داغ شراب های لبريز از تنهايی ام را می نوشم.

قبيله ام درشبانگاه ستارگان ،تنها راه می پيمايدو من چنان خوابيده ام که شبها تنها ستارگان را می شمارم و آه می کشم که

 چطور آغاز می تواند پايان پذيرد؟!

ستارگان می گويند:« ليلی بيدار است»

می گويند: او آه می کشد ، می گويند: ا پر از انتظار است.

ستارگان ازدريغ من خبر دارند.

شتاب من برای ديدار يک مجنون که آنسوی خودش تلاش می کند تا ليلی را ناديده بگيرد ، هر روز بيشتر می شود.

ليلی بيدار است. او شبها به همه چيز و با دل آشنای نا آشنای تو حرف می زند.

ليلی درمحمل با ناز خوابيده ودرتنهايی اش نياز می سازد. و تو چطور صدای جيرينگ جيرينگ عبور کاروان ليلی را نمی شنوی؟

نمی شنوی که محمل بی ساربان حرکت می کند؟!

ليلی درمحمل با ناز خوابيده است ونيازش را در خود فرو می برد.نظاره گر کجاوه ه هايی است که هلهله کنان ازکنار او می گذرند واو هروقت آنها را می بيند می گويد:

 تو اشتباه کردی وشايد من اشتباه کردم که دل بسته مجنونی چون تو شدم.

آهای مجنون! ليلی منتظر است.ليلی پراز ناز ونياز است.

هميشه در دلم می گفتم که خدا کند آرزوهايمان شبيه هم باشد.

خدا کند که آماه بودنمان شبيه باورمان باشد وخدا کند درد کشيدنمان شبيه نگاهمان باشد.

می دانی من آرزو دارم که تو بيايی ودستانم رابگيری ومن را تا هرجا که خودت می روی پرواز دهی.

می دانی ما هر دو راکديم.من غرق در روز مرگی انتظارم وتو هم دراندوه پرستش خود وغرق در آرزوی پروزا.

نمی دانم چه شد و چطور ما به رکود تن داديم. رکود ، عشق را ، تنمان را و روحمان را افسرده می کند.مابايد م يرفتيم ومی رفتيم؛ اما چطور اجازه داديم که از باهم رفتن باز بمانيم وهرکدام درغير مسير اراده مان گام برداريم.

وبدان لحظه های من هنوز هم خاليست تاتو پرش کنی ، آغوشم هنوز پرازگل های دست نخورده است تا تو آن را دست چين کنی.

*********************************

اين شعر جبران خليل جبران هم تقديم به....

دوست تو نيازهای برآورده توست

کشت زاری است که درآن بامهر تخم می کاری

وبا سپاس از آن حاصل بر می داری

سفرهء نان تو وآتش اجاق توست

زيرا گرسنه به سراغ او می روی ونزد او آرام وصفا می جويی.

/ 40 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا

سلام عزيز من... ممنون از اومدنت و اول شدنت.راستی ديده ای مجنون در انتظار ليلی بشيند مثل من که چه صبورانه به انتظار نشسته ام... فدای تو و قدمهايت....

پرنده آتش

سلام نويسنده توانايی ست سعی دارم ازش الهام بگيرم ...

azimi

ودر نوشته های هيچ کس به غير از تو نشانی از من نيست.. کسی مرا نمي خواند..کسی مرا نمی نويسد. و من متحير ازدلبستگی ات.. به نرمی مينشينم تا بدانم امروز برايم چه نوشته ای..امروز از من چه گفته ای..در نوشته هايت غرق ميشوم..وارام ارام حضورت را تجربه ميکنم..وسکوت نجيبانه ات را می ستايم..وعشق اميخته با شرمت راميفهمم..بامن بگو؟؟اياحضوری به اين کم رنگی چنين طغیانی در تو بوجود اورده است؟ ايا تو درمن گمشده خويش را جستجو ميکنی؟مدتی طولانی ميانديشم که چگونه باورت کنم. واکنون توخود ميدانی. اين را نيز بدان که از اين پس تنها سبب ساز نوشته های منی.....مهربان یار..حضور پرمهرت را که ارامش بخش ساحل ارامش من هست چگونه تفصیرش کنم.؟ به اندازه زیبایی همان دنیایی که برایم ساختی با نوشته هایت..دعا میکنم همیشه شاد باشی..........باباعظيمی

لبو فروش پير

مفلسانيم و هوای می و مطرب داريم / آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند ....

mojgan

حس جالبی بهم داد!

!* تنها ماندم... پــــونه *!

دل های شما در سکوت خود رازهای روزها و شب ها را میدانند. ولی گوشهاتان تشنه شنیدن صدای دانش شما هستند. شما می خواهید آنچه را همیشه در اندیشه دانسته اید در سخن نیز بدانید. می خواهید با انگشت هاتان تن رویاهاتان را لمس کنید.

ناتاشا

نميدونم برای کی نوشتی و به کی تقديم کردی ولی اميدوارم لايق اين همه احساس باشه .......... رکود هم بعضی وقتا لازمه چون وقتی متوجه رکودشان ميشن با سرعت بيشتر به حرکت خودشون ادامه ميدن.......موفق باشی.

morteza

سلام ؛ من دلم واسه نوشته هات تنگ شده ؛نوشته هات يک جوری احساس دلسوزي نسبت به جامعه داره ...زودتر بنويس منتظرم

emad

سلام فاطمه ی گل...از اينکه با بانو موافقی و می گويی که سحر نزديک است خوشحالم...ولی اين سحر مگر جز به دست ما هم خواهد آمد ...سبز باشی و در پناه ايران فردا...يا حق