سخت دلتنگ ِ یک روز دیر و دورم...

آسمان بیدار است و من بیدارتر!

چشمان خسته هی تمنای بسته شدن دارد و دل و دست تمنای بازماندن به خود!قلم و کاغذ بهانه ­ای می­شود تا حریف چشم­های بی­جان شوم و هرزه ­گویی­های درون را بپاشانم به روی صورت بی­خط کاغذ!...

:

احساس عجیب و غریبی دارم
یعنی نمی‌دونم چیه و چه‌جوریه حتی!
یه نوری تو دلمه که همه‌ی وجودمو پر کرده و از اون طرف یه ترسی که پاهامو سست می‌کنه از این که جلوتر برم!نمی‌دونم نمی‌دونم نمی‌دونم!

کوچولویِخوب ِ من اگر نبود... ومرد ِهمیشه‌ی زندگی‌ام... و این همه ستاره :: که به ...
دلتنگم سخت دلتنگ ِ یک روز دیر و دورم...

 

عکس اول از اینجا:::

عکس دوم از صندلی جان::

 

/ 42 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

سلام! من اتاقی دنبال یه عکس میگشتم که اومدم توی این وبلاگ بعد خوشم اومد دلم نیومد چیزی ننویسم.قشنگ بود به خصوص اون دکمه هه!

مسيح

يادم باشه دفعه بعد مي آم اينجا يه حشره كش بخرم لا اقل !!![تعجب] . . . شايد اين عنكبوت ها از حشره كش فراري بشن و اجازه بدن اين مطالب گرد و خاك گرفته رو براي يك هزار و سيصد و هشتاد و هفتمين بار بخونيم [نیشخند][نیشخند][نیشخند] . . . [گل][گل][گل] [خداحافظ][خداحافظ]

آب

سخت دلتنگ ِ یک روز دیر و دور چه قشنگ

رویا

گفتی آنتی ویروس دیگه؟![تعجب]

یواشکی

سلام: نمی دونم چی بنویسم... شاید دفعه دهمه میام اینجا و نمی دونم... مراقب خودت باش خانم گل...[گل]

زهرا

سلام فاطمه جان خوبی خدا همیشه برات نگهشون داره

گل بارون زده

زن: صادقانه بهم می گفتی که با خودت چه دغدغه ای داری و به من این حق رو میدادی که تصمیم بگیرم. اگه هدفم ازدواج با تو بود , می فهمیدم که جایی برای موندن ندارم و به تدریج ازت دل می كندم . ولی اگه جز این بود, می تونستیم همچنان برای هم دوستان خوبی باشیم و همه چیز به این شکل فنا نمی شد. مگه همه دوستیهای خوب به ازدواج ختم میشن؟! مرد: ولی برای من مثل روز روشن بود که تو در نهایت از من چه توقعی میداشتی. زن: اشتباه تو همین جا بود. یه طرفه به قاضی رفتی رفیق! خیلی بد کردی. مرد: می دونم... زن: وقتی اینجا دیدمت... فقط دلم خواست بعد از این همه مدت حرفی که توی گلوم گیر کرده بود بهت بگم ... بگم که گند زدی به هر چی دوستی و رفاقت. این رسمش نبود. مرد: متاسفم. ولی باور کن دلیلش این بود که نمی خواستم دلت بشکنه. زن می ایستد...: زیادی فکر نکن... هر چی بوده دیگه گذشته. پرواز منو چند بار اعلام کردن... مرد: داری میری؟ زن: دارم میرم... مرد لبخند تلخی می زند و بدرودهایشان در صدای جمعیت گم میشود.

گل بارون زده

مرد: فقط میتونم بهت بگم هر کاری کردم برای خودت بود. زن: تو یه زمانی منو به مرز نابودی کشوندی ... حالا میگی برای خودم بوده؟ مرد: ببین , ما به هم خیلی نزدیک شده بودیم. یه دفعه ترسیدم... از اینکه زیادی وابسته بشی و توقعت از من بره بالا. ترسیدم از اینکه بخوای... زن: بخوام همسرت بشم؟ مرد:... آره. دقیقا. نه اینکه فکر کنی دوستت نداشتم... چرا داشتم اما شرایطم... زن:چرا و اما ش برام مهم نیست. مهم اینه که تو به من این حق رو ندادی بدونم چرا باید به ندیدنت عادت کنم. مرد: آخه چی باید میگفتم؟