دلم یک شمال ِ بارانی ِ سرد ِ دل­چسب!

شب بيدار است و من بيدارتر!

 

آسمان بیدار است و من بیدارتر!

چشمان خسته هی تمنای بسته شدن دارد و دل و دست تمنای بازماندن به خود!

قلم و کاغذ بهانه­ای می­شود تا حریف چشم­های بی­جان شوم و هرزه­گویی­های درون را بپاشانم به روی صورت بی­خط کاغذ!

درد زیر شکم، پهلو، خستگی چشم و پا و سستی بدن و بدتر از همه دل­ضعفه که با هم دوست باشند دیگر اوضاع خوب خوب است تا قدرتمندتر حریف چشمان خسته که هی تمنای بسته شدن را دارد، بشوی!

مشتی زغال بردار و بساط قلیان را هم جور کن!

 فقط قلیان لطفن!

بوی تند سیگار دیروز هنوز در سلول­های خاکستری (یاشاید سفید و یا سیاه و یا هر رنگی که دوست داری)ام زنده است! و ...

[با حضور آقای صندلی و دلجویی­هایش رشته افکارم پاره(!) چه عرض کنم والا! می‌شود]

و اما بشنوید از آقای صندلی برای من و شما:

سبز است! این روزگار خاکستری­ام را می­گویم که سبز است!

می­روم و به نام خودم هرچه را که نوشته باشی می­نویسم:گفته باشم! (اینو من گفتم)

پایم می­سرد روی روفرشی 3000تومانی! هر سه بار سریدن یکبار صدای نفس­ام شدتی کم از بینی­ام می­آید بیرون!

شب است! در آن پیتزا فروشی مذکور زنی و مردی و فرزندی نشسته­اند

زن به روزگار خوش ِکودکش می­اندیشد کودک به روزگار خوش ِخویش و مرد به تلخی ِشیرین روزگار خوش زن و کودک!

ماه آمد و دوباره بساطی پهن کرده که چشم ستارگان کور شده و ساعت شده 11 شب!

دلم یک شمال ِ بارانی ِ سرد ِ دل­چسب ِ خواب می­خواهد!

***

نقاشي از اينجا

/ 5 نظر / 11 بازدید
حميد

تمام شمال‌های دنيا پيش‌کش شما تا با تن‌هايی‌هاتان بارانی‌شان کنيد و با مهربانی‌تان دل‌چسب و با نوشته‌های آقای صندلی؛ سرد!! . تمام شمال‌های بارانی سرد دل‌چسب...

حميد

اما من همين فردا می‌روم يک جنوب مه‌آلود گرم مبهم ... راستی: سلام!

فریدون زاکانی

فعلا با خیالش سرگرم باید بود. چه چاره؟ نفر سوم خانواده چطور است؟

جيرجيرک

سلام!شمال رفتی خوب خوابيدی ما را يادکن!راستی دخمل خانم چطوره؟

رويا

من که نفهميدم چی ميگی ! يک کم هم بگرد ! راستی می بينم که دل دل می کنی به اتفاق همدستای گرام از پشت خنجر بزنی و شبيخون بزنی به يه طفل معصوم مشغول و نمی تونی !