حكايت

شبی بهلول، درزمستان با پاهای گل آلود،كفشهايش را به دست گرفته بود ومی رفت.

مردی پرسيد: بااين عجله وحالووضع به كجا می روي؟

بهلول گفت: به سوی گورستان می روم كه آنجاظالمی درعذاب است،چون قبرش پرازآتش است می خواهم پاهايم راگرم كنم.

/ 19 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عليرضا

سلام. کاش يکی از بهلول می‌پرسيد تابستان که هوا گرم و کشنده‌ است کجا بايد رفت. جالب بود وبلاگت قشنگ شده. ولی يه جورای مثل يه خونه نيمه ساز می‌مونه فکر کنم هنوز داری روش کار می‌کنی. نه؟ به هر حال مبارک باشه با اين همه گرونی دست به تعمير و ساخت و ساز زدند خيلی خرج داره باز هم خوبه يا وضعت توپه يا اينکه جيگر شير داری؟

شعرهاي مهيار

بگذار تا مقابل روی تو بگذريم // دزديده بر شمايل خوب تو بنگريم////

من

چه فرصت طلبی بوده اون! راستی خونتون خيلي ناز شده! حسوديم شد

سایه آبی

سلام عزيزکم خونه نو مبارک پس شربتی شيرينيی همينطوری خشک و خالی؟!!!شوخی کردم از داستانی که نوشتی خيلی لذت بردم باز هم منتظر ديدارت هستم...

anOOsh

salam besiar amoozande bood vali momkene bedoonam chera shoma baraie akharin matne man paiam nazashtin

نادو

من و فراموشی؟ این چه حکایت باشد!! قالب نو مبارک ( گرچه من از رنگ قالب پیشین خیلی خوشم می اومد؛ ولی این هم زیباست )حکایت هم که حرف نداشت. بهرحال تاخیر رو می بخشی.

امير

دوباره قطع شد...هاي هاي