عمر!

ازكنارهرمزرعه كه مي گذرم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اميدهاي كاشته نشده اي را مي بينم

كه ببارنشسته اند

ازسكوت هردرخت كه مي گذرم

صداي ميوه هاي رسيده اي را مي شنوم

كه آهنگ افتادن درسردارند

ازخورشيد ماهها راپرسيدم

بي آنكه جوابم دهد

گفت:

عمر!

به درخت لبختد زدم

به مزرعه لبخند زدم

به خورشيد لبخند زدم

به خودم خنديدم كه

لبخند زدم.

 

/ 37 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
reza

در گمشدگان آنان که دانستند بلا ديدند.............

سلطان بانو

اپديت شده افتخار بديد خوشحال ميشيم فاطمه خانوم!!

محمود

آخ.. شما که هنوز آپ نکردين :(..... من آپ کردم... سر بزنين و خوشحالم کنين... شاد باشين

sami

من منتظر لبخندتم اپديت کن

نادو

با آرزوی اونکه تعطيلات خوبی رو گذرونده باشی برات سالی سرشار از لبخند آرزو دارم. آپديت سيزده هم منتظر توست. گناه تاخير در خبر دادن هم گردن پرشين بلاگ!!

sina

سلام .فکر کنم تعطيلات تموم شده باشه !!! يا هنوز ادامه داره؟

نانسي

سلام ..... فکر کن استاده وب لاگ نويسها خودتی ..... واقعا تبريک می گم به قلمت به نوشته هات ...... و به سکوتت ....... اميدوارم هميشه همچون رودخانه خروشان و با طراوت باشيی..

مهدی

چرا اونوقت؟بخند خانوم٬بعدا همينم گيرت نميادا!ببين الان خيليا از خورشيد همين يك كلمه رو هم نميشنون...

نفیسه

سلام به نظر من وبلاگ جالبی داری فقط حیفم میاد که بهت نگم بهتره روی صفحه با رنگ دیگه ای بنویسی. قربانت نفیسه